18 اسفند
یه روز جمعه دیگه هم اومد.نمیدونم چرا این روزها اینقدر پشت سرهم میان و با اومدنشون ما رو غافلگیر میکنن.هنوز به اول هفته عادت نکردی آخرهفته اومده.
من و ایلیا یه هفته هست که اومدیم جهرم.بابایی شنبه دانشگاه کلاس داشت .با اون اومدیم و او کلاسش رو برگذار کرد و شب برگشت شیراز.
الان هم بابایی سرجلسه آزمون دکتری هست.خداکنه قبول بشه.
دیروز خیلی بادهای شدیدی می اومد و من و ایلیا و مامان جون رفته بودیم خرید عید.از خرید که برگشتیم ایلیا همه ش عطسه میکرد.بدجور سرما خورده بود.امروز هم خیلی بی حاله.منم خودم رو سرزنش میکنم که چرا ایلیا رو بردم بیرون.
پسرگلم از کارات بگم که دیگه بزرگ شدی و همه چی رو تشخیص میدی.وقتی یه کار اشتباه انجام میدی قبل از اینکه من حرفی بزنم اخم میکنی و خودت رو ناراحت نشون میدی جوری که من خنده م میگیره.
چند وقت بود بهت قول داده بودم واست پاستل بخرم هر جا میرفتم میگفتند تموم کردیم.یه روز که میرفتم سونا از یه کتابفروشی واست خریدم و وقتی برگشتم بهت هدیه دادم.چون تو رو گذاشته بودم پیش بابایی و یه کم عذاب وجدان داشتم اینجوری خودم رو هم آروم کردم.
عاشق رنگ نارنجی هستی و فقط پاستل نارنجی رو برمیداری.توی مداد رنگی که با همه رنگ ها نقاشی میکشی ولی پاستل بیشتر نارنجی.


18 اسفند
